X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 16 آذر 1396

بازگشت عارفانه یک فقره دانشجو در روز دانشجو!

با عرض سلام خدمت دوستان زحمت‌کش و همه‌ کَس کُش وبلاگستان فارسی که این مدت در غیاب من حسابی جور نوشتن پست‌های از همیشه قشنگ‌تر رو کشیدن و انصافاً خیلی هم خوب کشیدن! 

در این مدتی که این‌جا نبودم خیلی از دوستان به من لطف داشتند و دلیل نیومدن رو به داستان‌ تخت‌خواب و این چیزها نسبت داده بودن که از همین تریبون نه تنها این حرف‌ها رو تکذیب می‌کنم بلکه کلاً همه‌چی رو تکذیب می‌کنم! اعلام می‌کنم اگه ننوشتم واسه اینه که خسته‌ام، خوابم میاد و لاشه‌ام! (وا چرا این‌جوری نگاه می‌کنین؟! گفتم لاشه‌ام نگفتم که ... استغفراللّه!) و اما چرا این مدت نبودم؟! 

راستش؛ من مشغول زندگی با کتاب‌ها هستم! فعالیت‌هایِ این چندماه بنده در ادامه ذکر خواهند شد؛ در ضمن فعالیت‌هایی مثل هفته‌ای یک بار دانشگاه رفتن، زدن مسواک، رفتن به محل کارآموزی، تعویض لباس، حضور گاه و بیگاه در دستشویی، زدن مشت به دهان استکبار، پیگیری برنامه‌های دولت همیشه بهار (محمود جون و حومه!) و سایر مسائل روزمره به علت ضیق وقت در این موارد نمی‌گنجد!

  1. از تیرماه شروع به خواندن درس‌هایی که برای آزمون کارشناسی ارشد لازم هست و اگه نخونی در آینده انسان بدبخت بی‌چاره‌ای از آب در میایی و باید حتماً بخونی تا آدم موفقی بشوی و ... کردم! (این‌قدر جمله رو کش دادم تا یادم رفت چی می‌خواستم بگم. اما در نهایت با فعل کردن تمومش کردم! درایت رو داشتی؟!) تا حالا که در خدمت شما هستم پیشرفت قابل توجهی داشتم که این مورد با توجه به لاشه بودن بنده که در چند خط بالاتر عرض کردم ارتباط تنگاتنگی دارد! و به علت فشار درسی کم‌تر وقت می‌کنم بنویسم. این قسمت آخر رو نوشتم تا همهٔ غافلین و شاغلین و بالغین بفهمند و آگاه شوند که فشار درسی هم داریم!
  2. یک فقره دوست‌دختر برای یک هفته اختیار کردم! بله درست خوندید فقط یک هفته. البته همون بهتر که کات کردیم و رفت پی کارش. من پول مفت ندارم که برای بقیه شارژ بخرم!
  3. ... ! (مثلاً خیلی اتفاق خاصی بوده که دلم می‌خواد فکرهای مختلفی توی ذهنتون بیاد و بره!)
  4. یک وبلاگ خوبی رو برای بار دوم پیدا کردم. بار اول همون اوایل وبلاگ‌نویسی بود که کامنتی برام گذاشت و گمش کردم. تا این‌که گذشت و بعد از دوسال دوباره خیلی اتفاقی سر از اون‌جا درآوردم. بعد از دو سال هم فهمیدم برای همیشه به آمریکا مهاجرت کرده. از همین‌جا برای صحرا خانم و تمام وبلاگ‌های خوبی که در کنار وبلاگ صحرا می‌خونم،‌ آرزوهای خوب‌تری دارم. مثل وبلاگ تارا که تازگی‌ها حامله شده! البته واضح و مبرهن است که برای همه هم آرزوی حامله شدن نمی‌کنم. چرا که بعضی از وبلاگ‌نویس‌ها مرد هستن و با آرزوی من حامله که نمی‌شن هیچ بلکه ممکنه بیان این‌جا و من رو هم ...!  
  5. در این چندماه فقط یک فیلم رمانتیک به نام Before Sunrise دیدم که چون فیلم قدیمی‌ای هست به نظرم هر کسی که عاشق می‌شه یا شده باید حتماً اون رو دیده باشه. اما من برای اولین بار اون رو می‌دیدم و برای این‌که کم‌تر آبروریزی بشه این مورد رو به عنوان مورد بی‌اهمیت در آخرها ذکر کردم!
  6. بالاتر گفته بودم که این مدت در کنار کارهای مهمی که داشتم وقایع محمود و حومه رو هم دنبال می‌کردم. فکر کنم نیاز به توضیح بیش‌تر نیست که منظور از محمود، کسی نیست جز رییس‌جمهور فوق مردمی ایران در سال‌های نه چندان دور، محمود احمدی‌نژاد و مقصود از حومه هم افرادی چون مشایی و بقایی هست. راستش؛ دلم می‌خواست در این اوضاع، کمی‌ بیش‌تر از رییس‌جمهور "اقلیت"ی بنویسم که رییس‌جمهور "اکثریت" به خاطر اون سال‌ها توی حصره. دوست داشتم از چیزهایی بنویسم که از ما دزدیدن و رفتن باهاش پز دادن. دوست داشتم بنویسم از هاله‌ی بی‌نور، از شعارهای ما می‌توانیم! از ممه، از لولو، دلم می‌خواست الان ببینم دقیقاً کجا سوخته و آب رو کجا ریختن؟!‌ اصلاً آبی هم مونده که بریزن؟ دوست داشتم از سرانجام پسربچه‌ای که توی زیرزمین خونه‌شون یک کارهای خفنی می‌کرد باخبر می‌شدم! تو رو خدا فکر نکنید یک وقتی می‌خوام بگم روحانی زنده باد، دولتت پاینده باد‌ها! نه،‌ نه،‌ این‌جوری نیست. روحانی هم جایی بوده که احمدی‌نژاد الان اون‌جا عضوه. روحانی از هر رییسی‌ای، رییس‌تره!

پانویس: 

  1. در یک اقدام انتحاری اقدام به برداشتن همه‌‌ی پست‌هایی کردم که در مواقع مستی نوشتم! قالب وبلاگ رو هم تنظیم کردم به یک حالت پیش‌فرض این‌جا. باشد که رستگار شوم!‌
  2. چه با کلاسه آدم گاهی اوقات محاوره‌ای اون هم با Word بنویسه!

یکشنبه 24 خرداد 1394

جریان محمد و تیغ‌ زده شدنش!

اینجا نمی‌دانم کجاست، صدای من را از توی وبلاگم می‌شنوید! الان که روبرویتان نشسته‌ام فکر کنم با یک آدمی روبرو هستید که از بس این شب‌ها نخوابیده چشمانش در عمق صورتش فرو رفته‌اند و احتمالن بیشتر از یک کیلو و این حرف‌ها از وزنش کم شده. خب مشغول نگاه کردن به من هستید، دیگر می‌بینید که چقدر از قیافه افتاده‌ام! پس من دیگر چیزی برای گفتن ندارم. این چهارشنبه هم که آخرین امتحانم را بدهم یک نفس راحتی می‌کشم (این را پدرم می‌گوید!) البته خودم هم گهگداری این حرف‌ها را تکرار می‌کنم و به خودم امید می‌دهم. امتحانات باقی‌مانده هم حجمشان کمی زیاد است ولی خب می‌شود خواندشان. راستش خیلی خسته شده‌ام. گاهی با خودم می‌گویم بروم و خودم را یک‌جایی مثل جنگل‌های آمازون گم و گور کنم! یا از یک جای بی‌ناموسی خودم را دار بزنم. پاک گیج شده‌ام.


هی یک چیزی توی مایه‌های حرف! می‌آید نوک زبانم و می‌ٰرود من می‌خواهم بگویم ولی خب از بازگویش شرمم می‌شود. نه نمی‌گویم بیخود اصرار نکنید. عاقاجان! نمی‌شود. خب رویم نمی‌شود. نه بیخودی اصرار نکنید! خب به یک شرط! یک لحظه درِ گوشتان را بگیرید! گرفتید؟! آهان الان می‌گویم. آن روزها! که دانشگاه می‌رفتیم منظورم تا همین چند هفته پیش بود! دوستم به من گفت که از یک دختری خوشش آمده. گلاب به رویتان آن هم نه برای خودش بلکه برای بدنش! خب من هم سریع رفتم توی فاز امر به معروف و این چیزها که پسر آن دختر گناه دارد و بی خیالش شو اما خب از آنجایی که حرف‌های من نه تنها برای فاطی تنبان نمی‌شود! برای او هم نشد و تأثیری رویش نداشت.

خب می‌دانم تا اینجای ماجرا متوجه حرف‌هایم نشده‌اید. نگران نباشید! من کنارتان هستم! الان ماجرا را از کمی قبل‌تر و بعدتر برایتان می‌گویم شما هم که دستتان را گذاشته‌اید توی گوشتان! پس من می‌توانم راحت‌تر حرف بزنم. حالا در نهایت اگر متوجه نشدید من پیشنهاد می‌کنم دست‌هایتان را از توی گوش‌هایتان در بیاورید و این متن را بخوانید تا شاید متوجه شوید!
خب کجایش بودم؟! آهان داشتم می‌گفتم یک دوستی داشتم. بگذارید فکر کنم ببینیم قبلش هم من همین دوست را داشته‌ام؟ ...
راستش هر چه فکر می‌کنم می‌بینم جریان از روزی شروع می‌شود که من همین دوست را داشته‌ام! خب من هم از همان روز شروع می‌کنم. راستی شما که دست‌هایتان را از توی گوشتان هنوز در نیاورده‌اید دیگر، درست است؟!

ترم اول دانشگاه تازه با او آشنا شده بودم. وضع مالیشان بر عکس قیافه‌اش! خوب بوده و است. از همان ترم اول هی دنبال اقصی‌نقاط بی‌ناموسی! بود. ترم اول گذشت و رفتیم ترم دو. نه جدا می‌خواستید برویم ترم سه؟! خب رفتیم ترم دو. این را هم من باید بگویم شما خودتان به تنهایی نتوانستید حدس بزنید؟! ترم دو نمی‌دانم چطور شد که با یک دختری دوست شد. چطور دختریست؟ دختر نگو، بلا بگو! یک تیکه از ماه بگو! دختر ما قشنگ بود اما متأسفانه خراب بود! خواهش می‌کنم چوبتان را نبرید بالا و بزنید توی سرم! و بگویید آهان چون به خودت پا نداده! پس روسپی و این حرف‌هاست. جریانش مفصل است که در ادامه می‌گویم. حالا چون همچنان درِ گوش‌هایتان را گذاشته‌اید من همین‌جا خیلی خلاصه می‌گویم. چون به احتمال زیاد در ادامه حتما خسته می‌شوید و دستتان را در می‌آورید و من همدیگر نمی‌توانم راحت حرف بزنم! این طور که من از دوست مذکور فهمیدم، دختر مذکور در جوانی عاشق یک پسری می‌شود که حاضر است برای رسیدن به همان پسر هر کاری را بکند. برای همین هم هر کاری را می‌کند! یک روز پسر مذکور دعوتش می‌کند به خانه خودشان. در آنجا هم نه تنها خودش بلکه برادرش هم به آن دختر تجاوز می‌کند. بعد هم احتمالا در بهترین شرایط دختر خودش و بکارت از دست رفته‌اش را جمع می‌کند و می‌رود خانه خودشان. بعد دختر دچار سخت‌ترین مریضی‌های روحی می‌شود و هنوز که هنوزه قرص‌های اعصاب و روانش در دستش هست. حالا چرا با دوست منِ دوست شده؟ راستش بار اولش نیست! از همان روزی که این اتفاق برایش افتاده به این فکر افتاده که بیفتد به جان پسرهای پولدار و در ازای بدنش آن‌ها را به طرز فجیعی تیغ بزند. یعنی می‌رود خانه بچه پولدارها و بعدش هم لابد می‌آید! و به راحتی نزدیک به چند صد هزار تومان می‌گیرد. از همین دوست من تا الان نزدیک به پنج میلیون تومان گرفته! شما را نمیدانم ولی من الان به ضرب‌المثل "خدا نمی دونه به کی پول بده!" دارم فکر می‌کنم. یک مدت که با هم بودند پسردایی دوست مذکورم هم هوا برش داشته بود و مثل یک ده هزارتومانی شلوار کنده پریده وسط! و نامردی نکرده و پشت سر دوستم زنگ زده به دخترک که بیا با من دوست شو. من خوبم و من خوبم! من که در جریان مکالمه آن‌ها نبودم همین‌ها را هم که می‌گویم دوستم به من گفته ولی خب دست خودم نیست فکرم الان رفته که چه چیزی به آن دختر گفته؟! مثلن گفته پنیس من بزرگتره! خب تقصیرش هم نیست بیچاره ندانسته دختره به بی‌پول‌هایی چون من و اون پا که هیچ، آن جای بی‌ناموسی‌اش را هم نمی‌دهد!

داشتم می‌گفتم. هی حرف توی حرف می‌آید و از بحث اصلی دور می‌شویم. راستی من مطمئن باشم که شما هم چنان دستتان توی گوشتان هست؟ توی دو گوشتان؟ آهان خب باشد من هم ادامه می‌دهم.

بعد یک مدتی سر حرف‌های تهدید آمیز پسردایی دوست مذکورم، وسایلش را جمع کرده و رفته خانه خودشان! خطی را هم که منبع درآمدش! بوده خاموش می‌کند. خلاصه یک چند ماهی می‌گذرد تا اینکه در یک عصر پاییزی! این دوست من، دختر شیطون و بلا و خوشگل را توی خیابان می‌بیند و دوباره فیلش هوای هندوستان می‌کند! دوباره این بابا تحریک می‌شود و هر طوری که شده پیدایش می‌کند و می‌پرد توی بغلش! و خلاصه ماجرا... اینطوری که دوستم گفته بود که آن دختر دو مرتبه هی ازدواج کرده و هی به هم زده. در حال حاضر هم با اینکه نامزد سوم اختیار کرده! ایضاً با دوست من هم دوست است و چندین بار هم رفته خانه شان و ادامه ماجرا...

راستش از موقعی که برای بار دوم، دوستم دخترک را در آغوشش گرفته مدام می‌آید پیش من و از من راهنمایی می‌خواهد! پاک گیج شده‌ام که چرا از یک پسری راهنمایی می‌خواهد که تا بحال سکس نکرده و از سکس و این چیزها هم بدش می‌آید. درست است که تجربه سکس نداشته‌ام ولی خب یک عقل ناقابلی دارم که خیلی میفهمد!

القصه؛ نمیدانم تا کجا می‌خواهند آن دو مرغ عاشق - عاشق هم که نیستند، عاشق داشته‌های هم ن- ادامه دهند؟ آن پسر تا کجا می‌خواهد بدهد؟ آن دختر تا کجا می‌خواهد بدهد؟!

از خدا که پنهان نیست. راستش را بخواهید از همان موقع که دوستم این موضوع را با من در میان گذاشته همه ش دلم می‌خواهد یک جوری با آن دختر دوست بشوم! آخ آخ فکرتان چه قدر منحرف است! اول بپرسید به چه منظوری و بعد قضاوت کنید! دلم می‌خواهد بنشینم با آن دختر حرف بزنم و بببینم مشکلش از کجا منشأ می‌گیرد و چطوری می‌توانم کمکش کنم. اصلن می‌توانم کمکش کنم؟


همه‌اش که نمی‌شود من حرف بزنم و شما گوش بدهید. یک بار هم که شده شما بگویید چطوری من می‌توانم کمکش کنم؟


پانویس:
۱) پست چاق و چله‌ای شد. استراحت خوبی بود!
۲) الان دیگر حرف‌هایم تمام شده می‌توانید دستتان را از توی گوش‌هایتان در بیاورید!
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394

برای نگین

ای عزیزترین! ای مهربان ‌ترین! امروز بعد از گذشت بیست روز که از رفتن تو و پیدا کردن دوست پسر جدیدت می گذرد، رفتم حمام و صورتم را اصلاح کردم! می دانم که اصلاً بعید است تو آدرس این وبلاگ را داشته باشی که بیایی این‌جا و نوشته‌ام را بخوانی هر چند که این را هم می دانم که وقتت آن‌قدر باارزش است که بخواهی یک ثانیه‌اش را برای من هدر دهی!  اما بگذار خاطراتی که با تو داشتم با نوشتن همین مطلب این‌جا جا بگذارم و قضیه را تمام کنم. می‌خواهم نوشته‌ام زیاد رمانتیک شود اما بدان آن قدر حالم خوب نیست که بیش‌تر از این ادامه‌ش دهم. فقط خوب بدان که هنوز به یادت هستم!

.

.

.

ولی از امشب دیگر نیستم. برو به جهنم! اصلاً می‌دانی چیست؟! کاش بیایی و این وبلاگ را بخوانی. خیلی دوست دارم بدانم قیافه‌ات زشت‌تر از حالت طبیعی‌اش چگونه است؟‌! اصلاً حالا که می‌دانم می‌خوانی؛ پس من هم یک کمی طولانی‌اش می‌کنم. دیوانه‌جان! آن پسری که تو الان با او هستی بعید می‌دانم که دوستت داشته باشد. بعید می‌دانم؟‌! مطمعنم!

جمعه 11 اردیبهشت 1394

شب‌جمعه و این مزخرفات!

راستش دیشب چون شب جمعه بود! می‌خواستم در وصف حسنات این شب! برایتان بنویسم اما موکولش می‌کنم به یک شب جمعه دیگر تا شما هم کمی توی اینترنت جست‌و‌جو کنید که شب جمعه چه اتفاقات خاصی می‌افتد! که من اینقدر ارادت خاص دارم بهش!

امشب رفته بودیم یک مهمانی. یک سه چهار فروند بچه‌ هم که آمده بودند با هم خیلی راحت بازی می‌کردند! مثلاً قایم باشک‌بازی. البته این‌ها همه با هم فامیل بودند و کسی نمی‌توان به آن‌ها گیر داد که بچه نکن یا پسر با آن دختر در پشت در قایم نشو! ولی به هر حال فکر می‌کنم بچه‌های نسل جدید محکومند به تنهایی! من خودم یادم می‌آید وقتی بچه بودم آنقدر پسر‌عمو و پسردایی و دخترخاله و دخترعمو و دختردایی داشتم! که می‌شد با آن‌ها یک تیم فوتبال با کلیه جزییات مثل مربی و سرمربی و مدیرعامل و ماساٰژور! درست کرد. راستش من خودم پدر این دور و زمانه نیستم و واقعیتش هم در یک شب شطرنجی نرفته‌ام تا نظاره‌گر خلوت پدر و مادرهای این دور و زمانه باشم ولی شاید این‌ها فکر می‌کنند اسپرم و تخمکشان از طلا یا هم‌چنین چیزی است که یک شب دست به کار نمی‌شوند! و چهار تا پت پت نمی کنند و خلاص! خدا کند من اگر شدم پدر آن زمانه حداقل در این گزینه خساست به خرج ندهم.

داشتم می‌گفتم که بچه‌ها داشتند بازی می‌کردند. راستش من خودم هم در اوایل کودکی با دخترهای محلمان بازی می‌کردم. یادش بخیر. نمی‌دانم آن موقع چه شده بود که همهٔ آن شش، هفت دختر به انضمام من و دو سه پسر دیگر در یک دوره زمانی خاص بی‌تربیت شدیم. مثلن در خلوتمان راحت اسم آلت تناسلی هم را می‌آوردیم. بچه بودیم و هزار جور فکر توی سرمان بود. یادش بخیر. خوبی که ما داشتیم هیچ وقتی ما به همدیگر دست نزدیم و همه مان چه از لحاظ جسمی و چه از لحاظ روحی باکره ماندیم. اما پسر بچه‌های این دور و زمانه به فکر دکتر بازی و کشف یک سادگی هستند. عاشق می‌شوند، عاشق دختر همسایه هم می‌شوند ولی فقط برای یک شب!‍

راستش آشنایی ما با دخترهای همسایه‌مان هم با آشنایی دختر و پسرهای امروزی تفاوت دارد. اصلن فضای زندگی بچه‌ها یک‌جورهایی عوض شده. همان زمان‌هایی که می‌خواستیم تازه شروع کنیم به آشنایی با دخترهای محلمان، می‌رفتیم بستنی می‌خریدیم و از جلوی دخترهای همسایه رد می‌شدیم و لیسش می‌زدیم! و چون دیوانه بودیم فکر می‌کردیم که اینجوری به ما حسودی می‌کنند و دوست‌دخترمان می‌شوند و خلاصه در نهایت عاشقمان. قسمت جالب ماجرا این بود که آنها هم واقعاً به‌شکل احمقانه‌ای حسودی می‌کردند و می‌رفتند برای خودشان از این اسمارتیزهایی می‌خریدند که شکل عینک بود، لابد با این هدف که ما قدم جلو بگذاریم! هنوز نمی‌فهمم چرا این کارهای بی‌سر و ته را می‌کردیم. مثلاً داشتیم این‌طوری مخ همدیگر را می‌زدیم؟ به‌فرض ما بستنی می‌خوردیم، آن‌ها اسمارتیز، بعدش فکر می‌کردیم حالا وقتش شده که همدیگر را بغل کنیم؟! گذشته از این قضیه هیچ‌وقت نفهمیدم چرا همیشه دسته‌جمعی مخ همدیگر را می‌زدیم! مثلاً چهار تا پسر بودیم و چهار تا دختر ولی همه با هم می‌رفتیم. انگار هیچ‌کس برایش فرقی نمی‌کرد کدام یکی از اعضای تیم مقابل گیرش می‌آید، فقط یک چیزی ته دل همه می‌گفت که این کار باید دسته‌جمعی انجام شود تا به نتیجهٔ مطلوب برسد. بزرگ‌تر که شدیم میل به کار گروهی در وجودمان باقی نماند ولی خب باعث شد درصد فانتزی‌های گروهی در نسل ما بیشتر از حد نرمال باشد… یا شاید هم نرمال باشد، این یکی را مطمئن نیستم!

خلاصه اینکه ما در شرایط عجیبی بزرگ شدیم و رفته رفته با ورود موبایل و اینترنت و ماهواره تازه فهمیدیم که می‌شود با جنس مخالف هم مثل آدم ارتباط برقرار کرد. می‌شود عاشق شد. می‌شود دل داد و قلوه گرفت!
خلاصه باید بگویم که من به شخصه مخالف اینجور بزرگ شدن بچه‌ام هستم. اگر بچه‌ام مثل بچه آدم تا ده سالگی نتوانست دوست دختر پیدا کند از خانه شوتش می‌کنم بیرون با همین پاهای خودم. کاری که پدرم هم باید با من می‌کرد… و متأسفانه نکرد!
دوشنبه 31 فروردین 1394

من آمده‌ام. وای وای، من آمده‌ام!

            تهاجم فرهنگی به خانهٔ ما تهاجم کرده و همه را از راه به در کرده است. البته واضح است که فقط به من تهاجم کرده و بقیه را فقط نصیحت کرده و از کنارشان گذشته! این در حالی است که تلویزیون ما مدام رشد چشم‌گیر مخاطبان‌ش را به رخ‌مان می‌کشد و گاهی هم توی اقصی نقاط بی‌ناموسی‌م، این آمار را فرومی‌کند! البته خودش دائم از کلمهٔ چشم‌گیر استفاده می‌کند وگرنه؛ فقط فیلم‌هایی که من هر شب منتظرم تا بقیه خوابشان بگیرد و مثل مردعنکبوتی بپرم روی ماهواره ضبط‌شان کنم برای من چشم‌گیرند! چند شب پیش وقتی من منتظر بودم تا بقیه بخوابند، زده بودم روی شبکه سه و یک سری آدم را دیدم که مثل سرخپوست‌ها دور هم جمع شده بودند و به عوامل سریال‌ها و برنامه‌های نوروزی جایزه می‌دادند و مدام از همان تولیدات خودشان تعریف می‌کردند و می‌خندیدند. اگر از رشد چشم‌گیر، منظورشان آدم‌هایی مثل من باشد که هر شب برای این‌که بقیه از تلویزیون خسته شوند، می‌زنند روی این شبکه‌های داخلی تا خوابشان بگیرد و بعدش برنامهٔ مورد علاقه‌شان را ضبط کنند، فکر می‌کنم آمارشان هم از چشم‌گیر هم رد می‌کند و می‌رسد به چیزی توی مایه‌های درصد شصت و سه درصدی انتخابات هشتاد و هشت. من از این آمار هم چیزی سردر نمی‌آورم. اما اگر آن آمار هشتاد و هشت دروغ بود، فکر می‌کنم این آمار دیگر درست باشد. به هر جهت شوخی که نیست! آن آمار را فقط خودشان می‌دانستند اما این آمار را همهٔ افرادی که بقیه را می‌خوابانند، می‌دانند دیگر! نیازی به دروغ‌گویی نیست…

            القصه… این باشد اولین پست وبلاگی من در سال ۹۴. این همه نوشتم تا ببینم که آیا درست کار می‌کند یا خیر؟! بگذارید امتحان کنم… یک، دو، سه… یک، دو، سه… صدا میاد؟! صدا می.. صدا م.. صدا .. صد.. ص .. ... ...